اسباب کشی از دیدگاه خانواده

اسباب‌کشی یعنی وقفه‌ای کوتاه میانِ دو آرامش؛ یعنی استرسِ شبِ قبل، هزینه‌هایِ پیش‌بینی‌نشده، و نگاهِ بچه‌ها به خانه‌ای که ترک می‌کنند. این روایتِ صمیمی از نگاهِ یک خانواده را بخوانید و بدانید که یک کوچِ موفق، فقط با دست‌هایی حرفه‌ای و قلبی همراه ممکن است.

اسباب کشی از دیدگاه خانوادهاسباب کشی از دیدگاه خانوادهاسباب کشی از دیدگاه خانواده
اسباب کشی از دیدگاه خانواده
اسباب کشی از دیدگاه خانواده

از نگاهِ یک خانواده، اسباب‌کشی یعنی روزهایِ شمرده‌ای که از سه‌هفته قبل شروع می‌شود؛ یعنی شبی که پدر با یک لیوان چای و یک دفترچه، پشتِ میز می‌نشیند و شروع می‌کند به نوشتنِ لیستِ کارها، لیستِ وسایل، لیستِ هزینه‌ها، و خلاصه هر چیزی که می‌تواند لیست شود. یعنی مادری که وسطِ آشپزی، ناگهان یادش می‌افتد که هنوز برایِ جعبه‌های آشپزخانه، روزنامه‌ی کافی تهیه نکرده است و با عجله، تلفن را برمی‌دارد و از همسایه‌ی طبقه‌ی پایین می‌خواهد که روزنامه‌هایِ اضافیِ خانه‌شان را برایش نگه دارد. یعنی بچه‌ی بزرگ‌تر که با خودش فکر می‌کند: «اگر در مدرسه‌ی جدید، کسی مرا قبول نداشته باشد چه؟» و بچه‌ی کوچک‌تر که هر روز، قبل از خواب، اسباب‌بازیِ محبوبش را از زیرِ بالش درمی‌آورد و محکم بغل می‌کند، انگار که می‌خواهد مطمئن شود فردا صبح، وقتی جعبه‌ها را می‌بندند، آن را جا نمی‌گذارند.

هزینه‌های اسباب کشی، اما از همان روزِ اول، مثلِ سایه‌ای سنگین، دنبالِ خانواده می‌آید. پدر هر روز صبح، با ماشین‌حسابِ گوشی‌اش کلنجار می‌رود: کرایه‌ی کامیونِ بزرگ، هزینه‌ی کارگرهایِ اضافه، قیمتِ جعبه‌هایِ مخصوصِ لباس، هزینه‌ی نوارِ چسبِ ضخیم و ماژیکِ مشکی برایِ برچسب‌ها. بعد که فکر می‌کند همه‌چیز را حساب کرده، می‌فهمد که باید هزینه‌ی پارکینگِ کامیون را هم اضافه کند، و بعد، هزینه‌ی آسانسورِ ساختمانِ جدید که برایِ حملِ اثاثیه، پولِ جداگانه‌ای می‌خواهد. مادر هم که گوشه‌ای نشسته و لیستِ خریدِ وسایلِ جدید را مرور می‌کند، هر بار که به قیمتِ پرده‌ها، فرشِ جدید، یا حتی دستگیره‌ی کابینت‌هایِ آشپزخانه می‌رسد، نفسِ عمیقی می‌کشد و با خودش زمزمه می‌کند: «این ماه باید خیلی صرفه‌جویی کنیم.» و وقتی همه‌ی این اعداد را کنار هم می‌گذارند، شبِ قبلِ اسباب‌کشی، پدر و مادر ساعتی کنار هم می‌نشینند و با لبخندی که نه از رویِ خوشحالی که از رویِ ناچاری است، به هم نگاه می‌کنند و می‌گویند: «قابلِ تحمل است، از پسش برمی‌آییم.»

استرس، اما از هزینه‌ها هم بدتر است. استرسِ اول، استرسِ «نرسیدن» است: آیا تا روزِ اسباب‌کشی، همه‌ی جعبه‌ها آماده می‌شوند؟ آیا نوارِ چسب به اندازه‌ی کافی هست؟ آیا کارگرها سرِ وقت می‌رسند؟ استرسِ دوم، استرسِ «شکستن» است: مادر، وقتی بشقابِ چینیِ مادربزرگ را لایِ روزنامه می‌پیچد، انگار که یک نوزاد را در آغوش گرفته، با دقتی وسواس‌گونه، و چندین لایه روزنامه و پلاستیکِ حباب‌دار دورِ آن می‌پیچد. استرسِ سوم، استرسِ «جا نشدن» است: پدر، چندین بار با متر، عرضِ کاناپه و ارتفاعِ یخچال را اندازه می‌گیرد و مدام با خودش می‌گوید: «اگر از درِ آسانسور عبور نکرد چه؟ اگر مجبور شویم از پله‌ها ببریمش و هزینه‌اش دوبرابر شود چه؟» و استرسِ چهارم، استرسِ «گم شدن» است: بچه‌ی بزرگ، هر نیم‌ساعت یک‌بار به پدر می‌گوید که «حتماً جعبه‌ی کتاب‌هایم را با برچسبِ قرمز علامت بزن، چون اگر گم شوند، تا آخرِ سال نمی‌توانم درس‌هایم را بخوانم» و بچه‌ی کوچک، اسباب‌بازیِ پلاستیکیِ قدیمی‌اش را آنقدر در دست می‌گیرد و رها می‌کند که مادر بالاخره یک جعبه‌ی کوچکِ جداگانه برایش در نظر می‌گیرد و با خطِ درشت رویش می‌نویسد: «بسیار مهم - مالِ امیرعلی.»

روزِ اسباب‌کشی، صبحِ زود شروع می‌شود، با صدایِ بوقِ کامیون شرکت باربری که حیاط را پر می‌کند. کارگرها با کفش‌هایِ کتانی و لباس‌هایِ کاریِ رنگ‌ورفته، یکی‌یکی وارد می‌شوند و با نگاهِ حرفه‌ایِ خودشان، همه‌چیز را ارزیابی می‌کنند. مادر، با لیوان‌هایِ یکبارمصرف و چایِ داغ از آنها پذیرایی می‌کند، در حالی که دلشوره دارد که مبادا رفتارِ بدی با وسایلشان داشته باشند. پدر هم با لیستِ دست‌نویسش، پشتِ سرِ کارگرها راه می‌افتد و هر جعبه را که می‌برند، تویِ لیست علامت می‌زند. بچه‌ی بزرگ، با گوشیِ موبایلش، از اتاقِ خالیِ خودش فیلم می‌گیرد؛ از دیواری که تا دیروز پوسترهایش رویش بود، از پنجره‌ای که غروب‌ها از آن به پارک نگاه می‌کرد، و از جایِ خالیِ تختش که حالا فقط ردِّ چهارپایه‌اش رویِ زمین مانده. بچه‌ی کوچک اما، گوشه‌ی آشپزخانه نشسته و با مدادِ رنگی، آخرین نقاشیِ خودش را رویِ دیوارِ قدیمی می‌کشد؛ نقاشیِ یک خانه با دودکش و یک خورشیدِ زردِ درخشان، انگار که می‌خواهد یادگاریِ خودش را برایِ صاحبِ جدیدِ خانه جا بگذارد.

در میانِ این همه هیاهو و استرس و هزینه، یک لحظه‌ی سکوتِ مطلق هم هست؛ وقتی که همه‌ی جعبه‌ها پایین رفته‌اند، کامیون درِ عقب را بسته، و خانواده برایِ آخرین بار، تویِ خانه‌ی خالی می‌ایستند. در این لحظه، صداها عجیب بلندتر از همیشه به نظر می‌رسند: صدایِ قدم‌ها رویِ کفِ خالی، صدایِ باز و بسته شدنِ درِ کمدها، و صدایِ نفس‌هایِ خودشان که در فضایِ بی‌اثاثه، طنینِ عجیبی دارد. پدر کلیدِ خانه را از جیبش درمی‌آورد، یک دقیقه به آن نگاه می‌کند، و بعد، آرام می‌گذاردش رویِ طاقچه‌ی ورودی. مادر سری تکان می‌دهد، بدونِ اینکه حرفی بزند، و بچه‌ها، هر دو، دست‌هایِ هم را می‌گیرند. یک نگاهِ پایانی، یک نفسِ عمیق، و بعد، همه از در خارج می‌شوند.
در ماشین، سکوتِ اولیه، سنگین است. بچه‌ی کوچک از پشتِ شیشه، به ساختمانِ قدیمی خیره می‌ماند، تا وقتی که ساختمان در پیچِ آخرِ خیابان گم می‌شود. مادر دستی روی شانه‌اش می‌گذارد و با لبخندی خسته، اما آرام، می‌گوید: «خانه‌ی جدید را با هم قشنگ‌تر می‌کنیم؛ قشنگ‌تر از همیشه.» پدر که پشتِ فرمان نشسته و به جاده‌ی پیشِ رو نگاه می‌کند، لبخندی می‌زند و زیرِ لب زمزمه می‌کند: «این بار هم از پسش برآمدیم.» و ناگهان، فضایِ ماشین از سنگینی می‌افتد؛ موسیقیِ قدیمیِ مادر از رادیو پخش می‌شود، بچه‌ی بزرگ شروع می‌کند به تعریف کردن از مدرسه‌ی جدیدش که در گوگل دیده، و بچه‌ی کوچک با انگشتش، رویِ شیشه‌ی ماشین، یک خورشیدِ کوچک می‌کشد و به مادر نشان می‌دهد.

اسباب‌کشی برایِ یک خانواده، فقط تغییرِ آدرس نیست. اسباب‌کشی یعنی در مرکزِ طوفانی از اعدادِ نگران‌کننده، دلشوره‌هایِ بی‌پایان، خداحافظی‌هایِ تلخِ شیرین، و دست‌هایِ خسته‌ای که هر کدام، یک جعبه را محکم گرفته‌اند، خودت را پیدا کنی. یعنی با همان دست‌هایِ خسته، از گردوغبارِ جعبه‌ها، از میانِ نوارهایِ چسبِ کهنه و برچسب‌هایِ پاره، آرامشِ تازه‌ای را بیرون بکشی؛ آرامشی که شاید مثلِ آرامشِ قبلی نباشد، اما مالِ خودت است؛ مالِ خانواده‌ات. و وقتی اولین قدم را رویِ زمینِ خانه‌ی جدید می‌گذاری، می‌فهمی که آن وقفه‌ی کوتاهِ نفس‌گیر بینِ دو آرامش، اگرچه پر از هزینه و استرس بود، اما در نهایت، فقط یک پل بوده؛ پلی که خانواده‌ات را از یک خاطره، به یک زندگیِ تازه رسانده است؛ و حالا، نوبتِ شماست که این خانه‌ی جدید را با خنده‌هایِ تازه، دیوارهایی با رنگِ دیگر، و خاطراتی که تازه قرار است ساخته شوند، پر کنید.